روایت دیدبان بی‌تجربه‌ و گرای دشمن

برای خودم هم عجیب بود که چرا قبول کردم، چون محسن اصلا تا آن روز کار دیدبانی نکرده بود و من تقریبا از سال ۶۲ و والفجر چهار، تجربه کار داشتم؛ به هر حال موشک ۱۰۷ شلیک شد و...

  

«سعید صفری» که از سال 61 وارد مناطق عملیاتی کردستان شد و  در کارنامه 53 ماه حضور خود در جبهه، موفقیت‌های درخشانی در ادوات ثبت کرده است، در گفت‌وگو با خبرنگار حماسه و جهاد دفاع پرس، به تشریح روایتی از عملیات مرصاد و «فروغی که جاوید نماند» پرداخت، که در ادامه می‌خوانید:

عملیات گسترده عراق از جنوب تا شمال استارت خورده بود و ما که در شوک پذیرش قطعنامه بودیم به یکباره شوک دوم را هم دریافت کردیم. یگان ما در نزدیکی صالح آباد ایلام مستقر بود که با تهاجم گسترده عراق بلافاصله مقر تیپ را به جاده ایلام به دره شهر منتقل کردیم.

صبح روز جمعه‌، برای استحمام و خرید به ایلام رفته بودم که در برگشت وسیله پیدا نکردم، به همین خاطر با پای پیاده به سمت قرارگاه که دست‌کم 15 کیلومتر با شهر فاصله داشت، راه افتادم. در حال خودم و بی‌خیال ماشین شده بودم که متوجه شدم یک تویوتا کنارم ترمز کرد و بوق زد.

سر برگرداندم و فرمانده تیپ شفق را دیدم. بدون فوت حتی یک ثانیه، خودم را روی صندلی جابجا کردم و گفتم: «به‌به برادر شفق! چه عجب این‌ طرفها». کاملا از لحنم معلوم بود که از خوشحالی پرت و پلا می‌گویم.

خندید و پس از احوالپرسی گفت: «صفری جان می‌توانی روی تویوتا، دوشکا نصب کنید.» و ادامه داد: «البته چند تا لازم داریم.» با تعجب پرسیدم «روی تویوتا؟!» پس از تایید وی گفتم: «دوشکا بر روی تویوتا در اینجا کارآیی ندارد معمولا این‌ها در تامین جاده و عملیات‌های کردستان کاربرد دارد؛ ولی اگر شما امر می‌کنید، چشم. به خدایار بهرامی (فرمانده گردان ادوات) می‌گویم که کار را شروع کنیم.»

شفق با کمی وقفه گفت که امروز باید آماده شود. اوضاع خیلی خراب است. حرفش را قطع کردم و گفتم: «تا جایی که من خبر دارم بعد از آمدن صیاد (شهید صیاد شیرازی) موضوع صالح آباد و مهران حل شده و شکر خدا جلو هم رفتند.» گفت: «موضوع اصلا صالح آباد نیست. پشت سرمان اسلام آباد سقوط کرده است.» از تعجب داشتم شاخ در می‌آوردم. گفتم: «آقای شفق یعنی چی؟ شوخی می‌کنید؟ اسلام آباد حداقل 130 تا 140 کیلومتر از مرز فاصله دارد.»

روایت دیدبان بی‌تجربه‌ و گرای دشمن

سعید صفری - نفر اول نشسته از سمت راست- صبحگاه مشترک ذوالفقار

پاسخ داد: «بله می‌دانم؛ اما ایوان هم نزدیک بود از دست برود، که چند تا از بچه‌های ارتش به همراه سپاه ایوان در تنگه شیطان جلوی پیشروی عراق را گرفته اند و در اسلام آباد هم منافق‌ها با پشتیبانی هوایی عراق تا تنگه چهارزبر پیشروی کرده‌اند. تا جایی که من خبر دارم چند هزار نفر هستند و چند صد دستگاه تانک و خودرو هم دارند. ما باید از تنگه سلمان از کنار بهشان بزنیم، تا فردا صبح هم باید خودمان را برسانیم.» دیگر چیزی نمی‌شنیدم. در ذهنم صحنه جنگ را تصور می‌کردم.

به قرارگاه رسیدیم. من بلافاصله خدمت برادر خدایار رفتم و جریان را برایش شرح دادم. همان موقع گردان ادوات را به خط کرده و با سختی سی، چهل نفر از بچه‌ها را انتخاب کردیم. نزدیک پنج عصر بود که آماده حرکت شدیم. واحدهای دیگر هم به همین شکل آماده شده بودند.

خودروهای دوشکا را در بین ستون تقسیم و حرکت کردیم. شب را به امر قرارگاه غرب در ایستگاه راهداری قلاجه ماندیم. یادم هست تا صبح با دوستان همرزم در مورد چگونگی اتفاقی که افتاده بود صحبت کردیم. یک شوک عجیب دیگر به ما وارد شده بود. باورمان نمی‌شد منافقین بعد از عملیات مهران که آن‌ طور مفتضحانه گریخته بودند، باز هم توان لازم برای چنین عملیاتی را داشته باشند. در عملیات چهل‌چراغ، مهران بدست منافقین اشغال شد، که با عملیات کربلای یک درهم کوبیده شدند. طوری که بعثی‌ها با امکانات بسیاری برای نجاتشان وارد عمل شدند.»

بهر حال صبح زود بعد از نماز حرکت کردیم و هنوز آفتاب پهن نشده بود که به نزدیکی تنگه پادگان سلمان رسیدیم. بلافاصله بعد از تخلیه ادوات و مهمات و استقرار نیروها از طرف فرماندهی اعلام شد جلسه‌ای در بالای ارتفاع مشرف به شهر از طرف قرارگاه گذاشتند، سریع خود را برسانید. به همراه برادر خدایار برای جلسه رفتم و در آنجا موقعیت منافقین در شهر و اطراف آن برایمان تشریح شد.

از سمت غرب و شهر کرند وارد شده بودند و به سمت شرق و باختران (کرمانشاه) بصورت خطی جلو رفته بودند. حداکثر گسترش نیروهای مهاجم از طرفین یک کیلومتر بود، که البته آن هم نه در همه طول محور عملشان، بلکه فقط در بعضی نقاط برای ایجاد خط تامین بود.

در جلسه قرار شد آتش منطقه توسط بنده و سرگردی از ارتش هدایت شود و همانجا تقسیم کار کردیم. هدایت آتش ادوات نیمه سنگین و سبک را ما به عهده گرفتیم و توپخانه و کاتیوشا را سرگرد ارتش به عهده گرفت.

وقتی برای استقرار بالای ارتفاع رفتیم. هوا تقریبا تاریک شده بود. البته در موقعیت قبلی که محل جلسه بود تا حدودی با شرایط زمین توجیه شدیم اما به هر حال دیدبان لازم است منطقه را کاملا بشناسد و صرف توجیه فرماندهان نمی‌تواند اجرای آتش کند. زمان باقی مانده تا تاریکی کامل را صرف رصد شرق تا غرب زمین عملیات و رسم طرح مختصر بر روی کاغذ تهیه کردم. جالب است که نقشه هم نداشتیم؛ یعنی هیچ کس نداشت. با یک دوربین، بی‌سیم، قطب‌نما، چند برگ کاغذ سفید و یک خودکار نشستیم و آماده کار شدیم.

در شمال شهر، نزدیک ارتفاع، خودروی در حال حرکتی را دیدم با همان کاغذ و قطب نما محل قبضه ۱۰۷ و هدف را پیاده کردم و زاویه سمت و برد را به فرمانده قبضه اعلام کردم و یک راکت درخواست کردم.

با فاصله اندکی به زمین خورد. با توجه به حرکت کند و سخت خودرو تصحیحات را به قبضه دادم (البته تمام کار هدایت آتش را از دید قبضه اعمال می‌کردم). بردار محسن عبدالهی کمک من بود که قبل از اعلام اعداد اصلاحی گفت: «سعید می‌شود 100 متر به راست 50 متر بالا بگویم؟» یک نگاه بهش کردم و علتش را پرسیدم که گفت به دلم افتاده. برایم عجیب بود ولی نقص در لوازم تخصصی و اینکه به دل پاک محسن اعتقاد داشتم، رضایت دادم.

برای خودم هم عجیب بود چرا قبول کردم چون محسن اصلا تا آن روز کار دیدبانی نکرده بود و من تقریبا از سال ۶۲ و والفجر چهار تجربه کار داشتم. به هر حال موشک ۱۰۷ شلیک شد و در کمال ناباوری موشک دقیقا روی خودرو افتاد.

قبل از واکنش من و محسن سرگرد ارتش و فرماندهان مستقر در چند متری ما بودند، الله اکبر گفتند. ما که می‌دانستیم هیچ نقشی در هدایت موشک شلیک شده نداشتیم، چندان توجهی نکردیم و به کارمان ادامه دادیم.

نظرات ارسال نظر
عمر سایت: 16سال و 16ماه و -7روز