مصاحبه با شاهد عینی اشغال مهران: روزی که مهران را برای همیشه ترک کردیم

در اولین روزهای جنگ یکی از شهرهایی که سریع تر از نقاط دیگر مرزی به اشغال عراقی ها درآمد شهر مرزی مهران بود که اشغال این شهر تا 20 تیرماه 1365 ادامه پیدا کرد تا اینکه در این روز تاریخی این شهر در عملیات غرور آفرین کربلای یک برای همیشه آزاد گردید.
اشغال شهر مهران علاوه بر اینکه خسارات بی شمار و غیرقابل جبرانی را در این شهر و مناطق اطراف آن به وجود آورد، باعث شد همه ساکنان آن در اولین روزهای جنگ این شهر را ترک کرده و به مناطق دیگری در استان ایلام مهاجرت نمایند.
ماجرای مهاجرت مهرانی ها از این شهر که با تلخی ها و دردسرهای فراوان همراه بوده در کمتر جایی منعکس شده است.
خبرگزاری کردپرس در سالروز آزادی این شهر با یکی از شاهدان عینی  اشغال این شهر و از ساکنان قبلی مهران،  به نام امیر حسین فتاحی که آنروزها یک نوجوان مدرسه ای بوده است گفتگویی را انجام داده که در زیر می خوانید:
 
از اولین روزهای اشغال مهران چه چیزهایی را به یاد دارید؟
زمانی که در شهریورماه 59 جنگ عراق علیه کشورمان آغاز شد و ارتش عراق حملات همه جانبه ای را شروع کرد من حدوداً 10 سال داشتم. در اوایل مهرماه همان سال شهر مهران بخاطر قرار گرفتن در نقطه صفر مرزی از اولین شهرهایی بود که مورد حمله ارتش عراق قرارگرفت.آن موقع خانه ما در شهر مهران قرار داشت. پدرم کاسب بود و در بازار مهران یک مغازه خوارو بار فروشی داشت. همزمان با شدت گرفتن حملات عراق و نزدیک شدن آنها به شهر، فرمانداری مهران اعلام کرد که همه اهالی مهران باید شهر را ترک کنند.اخباری که به دست ما می رسید و حال و هوایی که در نقاط مرزی وجود داشت همه نشان دهنده ی این واقعیت بود که مهران به زودی تصرف خواهد شد. خانواده ما که آن زمان حدود 9 نفر بودیم با کرایه کردن یک دستگاه خودرو نیسان مجبور شدیم مانند دیگر اهالی مهران شهر را ترک کنیم.نزدیک ترین جایی که می توانستیم به آنجا پناه بیاوریم خانه ی دایی مان در روستای چالاب در 20 کیلومتری شهر مهران بود.بعد از اینکه در خانه ی دایی ام در روستای چالاب مستقر شدیم پدرم و برادر بزرگم که الآن بازنشسته می باشد هردو بخاطر محافظت از خانه و مغازه مان به شهر مهران برگشتند.دوسه روز بعد و زمانیکه مهران به تصرف عراقی ها درآمد آنها نیز پس از ترک مهران به روستای چالاب آمدند و به جمع ما پیوستند .
بعد از ترک مهران آیا فرصت این را داشتید که همه وسایل زندگی تان را با خود از آن شهر خارج کنید؟
حمله عراقی ها به مهران آنقدر سریع اتفاق افتاد و آنقدر اوضاع به هم پیچیده بود که ما حتی اگر اندکی درنگ می کردیم یا کشته می شدیم و یا به اسارت در می آمدیم . بنابر این اولین موضوعی که ذهن ما را به خود مشغول کرده بود چگونگی جان به در بردن از آن معرکه بود بنابر این ما خیلی سریع با همان ماشینی که عرض کردم، خانه اجدادی مان را ترک کردیم و همه اجناسی که در مغازه داشتیم و اموال و اثاثیه ی منزلمان را که نتوانسته بودیم باخودمان بیاوریم به دست عراقی ها افتاده بود.پدرم بعدها می گفت ترک خانه و کاشانه مان در مهران به اجبار دشمن ، یکی از غمناک ترین اتفاقات زندگی ام بوده است.
استقرار شما در روستای چالاب در آن شرایط جنگی تا کی ادامه داشت:؟
ارتش عراق بعد از تصرف مهران به پیشروی هایش ادامه داد و از آنجاییکه خطر تصرف روستای چالاب و دیگر مناطق اطراف احساس می شد مجبور شدیم روستای چالاب را نیز ترک کنیم و با پای پیاده به کوهستانهای اطراف پناهنده شویم و در آنجا چادر بزنیم.پس از تصرف کامل مهران و مناطق اطراف و قطع امید از بازگشت به مهران مدتی در روستای گنبد پیرمحمد مستقر شدیم و بعد از مدتی هم با کرایه کردن یک دستگاه کمپرسی 6 تن رهسپار شهر ایلام شدیم.زمانی که به ورودی شهر ایلام نزدیک می شدیم تعدادی از هواپیماهای عراقی را دیدیم که در ارتفاع پایین در حال پرواز بودند و با شکستن دیوار صوتی باعث ایجاد رعب و وحشت در بین مردم شده بودند. همین مسئله باعث شد راننده کمپرسی حامل ما از ترس و وحشت دست و پای خود را گم کند و ماشین واژگون شود.من و دیگر سرنشینان این کمپرسی همگی زخمی شدیم و توسط رهگذران و خودروهای عبوری به بیمارستان امام خمینی«ره» ایلام انتقال داده شدیم و تحت معالجه قرار گرفتیم. روز دومی که در بیمارستان بودم متوجه شدم علاوه بر شکستگی سر و زخمی شدن صورت و پیشانی، شانه هایم نیز شکسته شده اند.به همین خاطر من حدود دوهفته در بیمارستان بستری بودم.
از آنجاییکه بستری شدن شما در بیمارستان همزمان با اوج روزهای اول جنگ بودآیا در بیمارستان نیز شرایط جنگی احساس می شد؟
زمانی که من وارد بیمارستان شدم تعداد زیادی مجروح که اغلب از  روستاهای مرزی بودند نیزدر اتاقهای مختلف بستری شده بودند. اتاقی که من در آن بستری بودم اتاق شماره ی پنج بود و علاوه بر من یک پاسدار سپاه که در منطقه حلاله و نی خدر مهران زخمی شده بود و یک پیرمرد که در اثر بمباران یک پایش قطع شده بود در تختهای کناری ام بستری بودند. همچنین در تخت انتهایی اتاق یک سرباز اسیر شده عراقی که از چند ناحیه زخمی بود ، بستری شده بود.
این اسیر عراقی از طریق چند نگهبان که معمولاً در راهرو های بیمارستان و جلوی اتاق شماره پنج ما بودند تحت نظر بود ، این اسیر رفتاری اسرارآمیز داشت و روزانه ملاقات کننده های متعددی داشت که برای ما مشخص نبود چه نسبتی با وی دارند.بیشتر آنها با لهجه ی معاودین عراقی مقیم ایلام که لهجه عربی بود حرف می زدند و همین باعث گردیده بود که ما متوجه حرف زدنهای آنها نشویم. 
یک روز اول صبح ناگهان نیروهای نظامی سپاه و اطلاعات به اتاقی که ما در آن بستری بودیم وارد شدند و آن سرباز عراقی را باخود بردند. آن روز دلیل اینکار را نفهمیدم اما بعداً متوجه شدم که آن سرباز عراقی با همکاری تعدادی از معاودین عراقی که ظاهرا از اقوام یا آشنایانش بوده اند اقدام بسیار خطرناکی را در دست طراحی داشته اند که در صورت به نتیجه رسیدن فاجعه ای بزرگ برای ایلام آنروزها به حساب می آمد. 
لطفا اگر امکان هست جزئیات بیشتر این موضوع را شرح دهید؟
ماجرا از این قرار بود که همان پیرمرد هم اتاقی ما که به زبان عربی آشنایی داشته در بین صحبتهای رد و بدل شده بین آن اسیر عراقی و ملاقات کننده هایش متوجه می شود که آن اسیر عراقی به ملاقات کنند هایش می گوید من که به علت جراحات زیاد امید زیادی به خوب شدنم نیست و اگر هم بهبود پیدا کنم باید سالهای سال در ایران زندانی باشم و چه بهتر که همین امروز تعدادی نارنجک برایم بیاورید تا هم خودم را منفجر کنم و هم تعدادی از این ایرانیها را در این بیمارستان بکشم.همان لحظه پیرمرد هم اتاقی ما که متوجه تصمیم خطرناک آنها می شود موضوع را به مسئولین بیمارستان اطلاع می دهد و فوراً نیروهای سپاهی وارد عمل می شوند و با انتقال آن اسیر عراقی و هم دستانش از وقوع یک امر خطرناک در ایلام جلوگیری می کنند.
تا چند روز در بیمارستان بستری بودید و بعد از آن کجا رفتید؟
بعد از اینکه آن اسیر عراقی را بردند من حدود 10 روز دیگر در بیمارستان امام خمینی«ره» ایلام بستری بودم و بخاطر اینکه روز به روز بر شدت جنگ افزوده می شد و بیمارستان پر از مجروحان جنگی شده بود، مرا برای ادامه معالجه به بیمارستان سپاه بردند و یک هفته بعد هم از بیمارستان سپاه ترخیص شدم. 
این موضوع را هم اضافه کنم که این حقیر با وجود اینکه مدارک مربوط به مجروح شدنم در بیمارستان شهدای سپاه موجود است بخاطر اینکه مدارک مربوط به مجروحیت و بستری شدنم در بیمارستان امام خمینی«ره» بعد از بمباران بیمارستان همگی سوخته شدند ، تاکنون موفق نشده ام موضوع جانباز بودنم را اثبات کنم در حالیکه یکی از جانبازان واقعی این جنگ هشت ساله هستم و هنوز هم بعد از گذشت چند سال از آن اتفاق، آثار آن مجروحیت در نقاط مختلف بدنم نمایان می باشد. 
بعد از ترخیص شدن از بیمارستان در حالیکه مهران به اشغال درآمده بود و همه ساکنانانش آنجا را ترک کرده بودند دیگر امکان بازگشت به مهران نبود و ما به صورت موقت تا مدتها در منزل یکی از بستگان در ایلام ساکن شدیم.
بعد از جنگ ، خانه شما در مهران چه سرنوشتی پیدا کرده بود؟
در طول جنگ پدرم چند بار به مهران سفر کرده بود او می گفت خانه ما بیشترش از بین رفته بود اما قسمتی از آن هم که سالم مانده بود به سنگر و محل استقرار سربازان تبدیل شده بود.جنگ که تمام شد متآسفانه به دلایلی امکان بازگشت ما به مهران و شهر آباء و اجدادی مان دیگر فراهم نشد و ما برای همیشه در شهر ایلام ساکن شدیم.
نظرات ارسال نظر
  • در تاریخ ۱۸ تير ۱۳۹۲

    مشخصه خیلی به زادگاهتون علاقه داشتین.که هنوزم برنگشتین

    پاسخ به این نظر
  • در تاریخ ۱۷ تير ۱۳۹۶

    به توچه من هم برنگشتم

    پاسخ به این نظر
عمر سایت: 14سال و 16ماه و -10روز